![]()
| معلم شاگردانش را دوست دارد! | |||
|
یادم میاد بچه که بودم، یه شیشه نازک همیشه کنار اتاق بود که پشتش یه برگه ی آچار سفید چسبونده بودم، شده بود مثل یه وایت برد. تا یه درس جدیدی معلم مدرسمون می داد، سری تخته وایت بردم رو میذاشتم رو یه صندلی و میفتادم به جون اهالی خونه که ، آاااای مامان ، داداش ، آبجی فلان ساعت کلاس درس هست باید حضور داشته باشین! خلاصه اینکه 3 تا صندلی می چیدمو یه صندلی ام رو به روشون که وایت بردم رو می ذاشتم! شروع می کردم همه ی اون درسایی که تو مدرسه یاد گرفته بودم رو دوباره درس می دادم! انقدر این موضوع برام مهم بود که حتی شاگردامم وادار به جزوه برداشتن کرده بودم! و مامانمم با تمامی کارهایی که داشت میومدو می نشست پای تخته وایت برد شیشه ای من و در مورد انواع کرم ها و یا انواع گونه های جانوری و یا ... درس یاد می گرفت! هر چند که خاطرمم هست که چقدر خروج های ناگهانی اون از کلاس به خاطر سرنرفتن و نسوختن غذا همون موقع هم چقدر آزارم میداد! امروز، ازون زمان نزدیک به 10 سال هست که گذشته، البته که اون زمان مشخصات کرم حلقوی به کار هیچ کس نمیومد! اما حالا خوشحالم از اینکه عالم به مباحثی هستم که برای خیلی از دوستانم که در دانشگاه می بینم مفید هست. امروز آخرین کلاس حل تمرین جاوا رو برای دوستانم در گروه برگزار کردم، دیروز هم کلاس دیگری برای دوستانم گذاشته بودم. عالی ترین حسی که من در این دو روز تجربه کردم، حس آرامشی بود که تک تک دوستانم در گروه از دانستن پیدا کرده بودند و من از آن احساس آرامیش و شعف و سودمند بودن می کردم، چهره هایی که بعد از یک بار تدریس استاد و یک بار تدریس حل تمرین رسمی استاد از ترس و اضطراب در هم شده بودند در پایان کلاسم، تبدیل به لبخندهای ناشی از آرامش شده بود. و تشکری مملو از آرامش که به وجودم انرژی می داد. یکی از این همه دیوانه وار آموزش دادن به دوستانم، گله کرد. حق هم دارد شاید کسی این روزها به این سادگی و به رایگان علمش را تقدیم نمی کند که من می کنم، اما این پیرو همان استراتژی همیشگی من است، فارغ از اینکه اطرافیانم نیت درونیشان چیست، من همه ی تلاشم را می کنم تا تنها دوقطره اشک از سر محبت و عاطفه درونی، برای بعد از مرگم از انسان هایی که بعد از من هستند بخرم. قبلا ها این ها را تقدیم خدا می کردم، پیش کشی او اما حالا ... دو ترم گذاشت، دو ترم از تحصیلم در این دانشگاه گذشت، در تمام طول مدت این دو ترم تمام سعی ام را کردم در لحظه لحظه اتفاقات آن تا آنجا که مقدور بوده ام راهنما و کمک حال تمامی دوستانم در گروه باشم از خدا موفقیت یکایکشان را و خلوص نیت در کارهایشان را از خداوند خواستارم، باشد که آن ها هم دعا گوی من باشند در جاده های پر فراز و نشیب زندگی ام. |
||
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ۸:٤۱ ب.ظ تاريخ ٦ دی ۱۳٩٠ لينک ثابت |
|||
| جسارت می خواهم! | |||
|
کاش میشد جسارت سابق را داشتم، از همان جسارت ها که می دیدی یک روز تمام فقط و فقط برای حل یک مسئله کوچک برنامه نویسی وقت می گذاشتم. اما این روزها کمتر از این حرکات پر جسارت و قاطع از خودم می بینم. علتش هم مشخص است، به قدری زیر فشار و استرس کارهای مختلف بوده ام که دیگر کمتر توانی در وجودم باقی مانده است! البته همه ی این ها قابل حل است! فقط با کمی استراحت و دوری از فضای کاری ام. امیدوارم این چند پروژه ای که در دست دارم و امتحانات و چه و چه ای (!) که این روزها سرم ریخته است بزودی تمام شوند و بتوانم نفسی بکشم. خیلی وقت است دلم می خواند به بیلیارد بروم! چند روز پیش ها سید پیشنهاد پینگ پونگ داد، چقدر دوست داشتم می رفتم ... اصلا نمی دانم چه حکایتی است که من خودم را اینقدر زیر فشار کارهای مختلف از پروژه های کوچک تا بزرگ قرار داده ام؟! چرا کمی به فکر خود نیستم؟! پ.ن: اومدم، نوشتم، که فقط بگم هستم! |
||
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ۱٢:٢٦ ب.ظ تاريخ ٢ دی ۱۳٩٠ لينک ثابت |
|||
| پایـــــــــیز،عزیزم،نیا! | |||
|
باز هم مهر آمد، پاییز آمد، من پر شدم از اضطراب و استرس، یک دل تنگی همیشگی که از فصل پاییز دارم، سردی که کم کم همه جا را فرا می گیرد از همین الان تنم را منجمد کرده است، دست ها پاهایم سرد سردند ... این روزها دلم خیلی گرفته، حس بی کسی در حالی که شاید خیلی ها نزدیکم باشند، انقدر آزارم می دهد که سینه ام را سنگین کرده است. کاش میشد کاری کنم که سنگینی سینه ام آزارم ندهد، کاش میشد کاری کنم تا سبک تر شوم کاش میشد قطعه موسیقی شعری خطی طرحی بزنم و هرآنچه در دلم هست بیرون بریزم، اما امان از اینکه هنر زندگی من کار با صفر و یک هاست که احساس سوارشان نخواهد شد! اینجا هم غریب افتاده است، وبلاگم هم مدت هاست که بازدید کننده ای نداشته و شاید نخواهد داشت، آنقدری غریب افتاده که در کاسه ی نون کلماتش خاک پر شده است، درست مثل خودم که احساس می کنم تمام روحم خاک گرفته و همه چیز کدر نامعلوم است! |
||
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ۳:٥٦ ب.ظ تاريخ ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ لينک ثابت |
|||
| موفقیت ملت ایران در تثبیت جای نی ساندیس! | |||
|
خواستم بدین وسیله متقاعد شدن کارخانه های تولید ساندیس به فرو کردن نی از ته ساندیس را به همه ی ملت غیور ایران تبریک عرض کنم! هرچند این پروسه ی راضی کردن این شرکت ها قدمتی بیشتر از عمر من دارد و تا بوده این بوده که در بالای ساندیس ها می نوشتند نی را از اینجا فرو کنید ولی همیشه از ته ساندیس فرو می کردیم، به هر حال من هم به نوبه ی خودم خوشحالم و این پیروزی ارزشمند رو تبریک عرض می کنم.
با وجود اینکه بالاخره متوجه این موضوع شدند که مردم نی ساندیس را از ته آن فرو می کنند و نه از سر ساندیس، و محل آن را در ته ساندیس مشخص کردند، ولی من باز هم به نشانه ی اعتراض به علت عدم نمایش صحیح محل فرو کردن نی، نی را نه در محل مشخص شده بلکه در وسط ته ساندیس فرو کردم! هرچند که این شرکت هنوز هم بر سرمواضع خود پافشاری می کند، ولی خوب باز همین هم جای شکرش باقیست!
به امید روزی که یک محل مشخص و معین در وسط کف ساندیس برای فرو کردن نی مشخص کنند! |
||
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ۱۱:٠۸ ب.ظ تاريخ ۱۱ تیر ۱۳٩٠ لينک ثابت |
|||
| استخوانم را بدهید/ندهید. | |||
|
چه می کنم؟! چه غلطی می کنم، خودم هم نمی دانم! یکی نیست بیاید و به من بگوید چه می کنم! چرا هست... یکی نیست بیاید و این پنبه ها را از گوشم در بیاورد؟ به کدامین چاه در حال سقوطم؟ چرا باور نمی کنم که رو به انزوالم... چرا چاره ای نمی اندیشم برایش... چرا نمی روم پیش خدا؟! چرا دیگر عصر جمعه ها دلم نمی شکند؟ چرا، چرا آشغال شده ام؟! مانند سگی ناآرام، پی کدام تکه استخوان، پارس می کنم؟!
خدایا صبرکن، دیگر مدتیست آرزوی مردن نمی کنم، این روزا نکشم. آماده اش نیستم... و خودت می دانی که این یعنی بدبختی. درست نمی گویم؟! پس ببین بدبخت کرده ام خودم را. |
||
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ٧:٢٩ ب.ظ تاريخ ٧ تیر ۱۳٩٠ لينک ثابت |
|||
| خدایا! حافظ همه اشان باش. | |||
|
چقدر زود تموم شد، همه ی خوبی ها و خوشی ها، شوخی ها و خوش گذرونی ها، زیبایی کنار هم بودن و خندیدن، کنار هم بودنو بر مشکلات فائق اومدن، فرار از امتحانات و تحقیر شدن های دست جمعی!، برای هم دیگه نگران شدنو برای هم دیگه فدائی شدن!، دید زدن های پنهونیو، زیرلب خندیدن های یواشکی، چشمک های پشت پرده و بیداری های شبانه ... ! |
||
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ۳:٤٠ ب.ظ تاريخ ۱٢ خرداد ۱۳٩٠ لينک ثابت |
|||
| تجریه ی بی خیالی! | |||
|
امروز هوا عالی بود، برخلاف همیشه امروز تصمیم گرفتم بدون ماشین بیرون درآم. بدون کیف و بدون هیچ وسیله ی اضافی، پیاده و تنها بی هیچ نشان از تجدد و تمدن! خواستم برای ساعاتی هم که شده زندگی کنم، تو هیاهوی این روزهای ذهنم تجربه ی دل انگیزی بود، پشت ویترین تک تک مغازه ها ایستادن، زل زدن به چشم عابرایی که در حال عبور بودند، آواز خوندن با صدای بلند تو پیاده رو در حالی که هیچ کس نمیشناسدت (حداقل در ظاهر!) اونم بدون نگرانی از زمان تجربه ی خوبی بود. شاید گاهی اوقات لازم باشه مثل امروز تو خیابونا فقط قدم بزنم، سرمو بالا بگیرم و نگاه کنم به همه چی اونم بی هیچ نگرانی ای، و بینیمو پر کنم از نفس های عمیق بی استرس. یا شاید لازم باشه گاهی بی دلهره ی دقایقی که میگذره، حتی ساعت ها تو مغازه ی عطر فروشیم وقتم رو تلف کنم و بگم و بخندم! به هر حال این جور تجربه ها برای ذهن همیشه روشن من معرکه است! برای ذهنی که شاید تا به حال خاموش نشده! حتی تو خواب! از حق نگذریم واقعا تجربه ی عالی بود، مخصوصا اینکه بعد خرید عطرم، قدم زنان رفتم سمت کتابفروشی و برخلاف همیشه که دنبال کتاب های مزخرف علمی هستم، یک کتاب غیردرسی و غیرکامپیوتری گرفتم برای دل خودم، از همه بیشتر زمانی برام لذت بخش بود که ساک دستی کتابم رو داشتم تو خیابون تاب میدادم! درست مثل بچه هایی که امتحانی ندارن، و خوب طبیعتا از هفت دولت آزادن! * افسوس، معلم خیلی ها در زندگیم بودم، شاید مدرس علمی خوبی براشون بودم، اما هیچ وقت نتونستم معلم اخلاق خوبی باشم... معلمی که قبل از درسش، درس دوری از بخل و حسد و کبر و غرور ، و فروتنی و تواضع و قدرشناسی به شاگردانش درس دهد. اما افسوس که انگار ناکام بوده ام. * این روزهای پایان ترم، ناراحتم! نه به خاطر نزدیکی امتحانات و استغفارهای ایام فورجه! بلکه به خاطر تموم شدن ترم، تصور جدا شدن از بچه های گروه حتی برای چند ماه برام سخت هست، شاید باورکردنی نباشد اما برای من با این احساسات لطیف همیشگی ام (!) سخت هست، چیزی از با هم بودنمان نگذشته، اما همین چند ماه هم برای من کافی هست تا تک تک اعضای گروه را دوست داشته باشم، برای پیشرفت تک تکشان له له بزنم(!) و دنبال فرصتی باشم تا کمکی کنم و از موفقیت بچه ها خوشحال شوم. عجیب نیست اگر کمی بدفرم خوشحال میشوم! مخصوصا هم که از هر کسی که سوال می پرسم،حرف از انتقالی و مهمانی در دانشگاه شهر خودش می زند و این دیگر یعنی رنده ی پیاز جلوی گلوی بغض آلود من!!! |
||
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ۱٢:۳٤ ق.ظ تاريخ ۸ خرداد ۱۳٩٠ لينک ثابت |
|||
| تعریف زندگی | |||
|
دیروز سر آخرین کلاس ادبیات، بحث جالبی شروع شد، یکی از بچه ها خواست هر کس تعریف خودش را از زندگی بیان کند... اول از همه خودش گفت، زندگی یعنی : عشق به یک موجود زمینی ... دیگری گفت: لذت ، لذت ، لذت ! ( علامت تعجب آخر آن برایش مهم بود.) دختری از پشت من دست بلند کرد و گفت: زندگی دو قانون است، اول با قانون خودت زندگی کن و دوم به قانون اول توجه کن. و دیگری زندگی را قطار می دید. و دیگری کوهی شناور ، شناور از آن جهت که همه چیز دست خودت نیست. هرکس نظری داد... دستم را بلند کردم و گفتم: زندگی یعنی 4 کلمه ، خدا ، عشق ، سختی ، تعالی
|
||
|
نوشته شده توسط سیامک در ساعت ۱٢:٥۸ ب.ظ تاريخ ٥ خرداد ۱۳٩٠ لينک ثابت |
|||



